|
نوشته شده توسط مسعود دهيادگاري
|
|
سالها منتظر حادثه ای پیر شدیم زیر رگبار زمان پیر و زمین گیر شدیم
روزی اندر دل باران پی دریا بودیم شدیم از آخر سر قطره و تبخیر شدیم
کی توانیم به سرمنزل مقصود رسیم ما که بر جسم و تن خود غل وزنجیر شدیم
عمری از کبر و حسد آینه ها بشکستیم نتوان گفت که بازیچه تقدیر شدیم
پیش هر عالم دانا که شکایت بردیم بی گمان رفیق صدساله تقصیر شدیم
بس که با این دل ما چرخ فلک بازی کرد ما ز دنیا و زدل بستگی اش سیر شدیم
همچو آدم به هوای شکمی از گندم غافل از سوره پر معنی انجیر شدیم
خواست شیطان بزند تیغ به ایمان وبدین با یکی وسوسه خود قبضه شمشیر شدیم
کاش مردی ز دل حادثه ها می آمد سالها منتظر حادثه ای پیر شدیم |